X
تبلیغات
رایتل

شعر ِ دیگران

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:13 ق.ظ

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست
از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!
از گردن و آینده ات جای کبودی ها
حل می شوم در استکان قرص ها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!
زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…
حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…
می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد 
  
 
و الی آخر... 
 
"سید مهدی موسوی" 
  
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo