-
Bohemia Rhapsody
دوشنبه 13 خردادماه سال 1398 03:49
یعنی واقعا نمی تونستن یک بازیگر ِ قد بلندتر برای نقش فردی مرکوری پیدا کنند؟ هیچ چیزش شبیه مرکوری نبود. نه چشماش ، نه قدش ، نه قامتش... و البته رمی ملک خیلی خوب تونسته بود ادا و اطوار مرکوری رو در بیاره ، ولی این خوبی باعث نمیشد که بی تناسب بودن خودش توی ذوق نزنه.. در ضمن به نظرم از هرنقطه نظر (چه بررسی گروه کویین و چه...
-
قند ِ شیرین ِ من
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1398 17:35
پسرک برگشته به من میگه : "مامان تو یک گل ِ قشنگ ، من خار " یعنی قلبم از جا کنده شد...آخه تو چرا باید خار باشی گل ِ قشنگم...تو با معصومیت ِ بی نهایتت.. آخ خدایا...سپاسگزارم ازت.
-
The big bang theory
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1398 16:49
قبلا فکر می کردم ، این خارجی ها هستند که خوب فیلم و سریال می سازند و اشک آدم را در می آورند ، ولی خوب امشب بعد از این که قسمت آخر بیگ بنگ تئوری را دیدم و زار زار گریه کردم ، و یا حتی وقتی قسمت آخر فصل دوم یانگ شلدون رو دیدم و در آ ن اشاره به قسمت آخر بیگ بنگ تئوری شد و کودکی ِ تمام دوست های شلدون را با تصاویری کوتاه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1398 15:34
و خداوند شبان ِ من است ، محتاج هیچ چیز نخواهم بود . و چون در وادی ِ سایه ی مرگ نیز راه روم ، از بدی نخواهم ترسید ، زیرا تو با من هستی. "از مزامیر داوود"
-
روزی ، روزگاری هالیوود!!!
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1398 02:08
یعنی این قدری که من منتظر اکران ِ فیلم آخر تارانتینو هستم ، خودش نیست.
-
مادرِ اژدها
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1398 13:53
چرا یکی این مادر اژدها رو نمی کشه؟؟؟ ولله من از همون فصل اول ازش بدم می اومد. زن ِ دیوانه.. به جرات میتونم بگم این قسمت از گات هم رده ی همون قسمت مهمانی عروسی و قتل عام استارک ها بود. واقعا نفس ِ آدم بند می اومد از دیدنش.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1398 10:45
کاش یک روز می فهمیدم ، این خواب ها و عوالم پیچیده ای که درونش نهفته است ، با همه ی خلاقیتی که هیچ وقت در زندگیمون باهاش رو به رو نبودیم ، با چهره هایی که هیچوقت تو زندگی عادی ، حتی تو هیچ فیلم یا سریالی باهاشون برخورد نکردیم و این داستان های عجیبی که در این رویاها به وقوع می پیوندند، واقعا کجا اتفاق می افتند؟ «واقعا»...
-
آن چه بگذشت نمی آ....
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 23:34
دیشب یاد رو انداز بچگی هایم افتادم. یک ملحفه ی شیری رنگ با عکس های یک عالمه پینوکیو روی آن. حتی تا چند سال پیش هم خانه ی مامانم دیده بودمش... کاش همان وقت ها برش داشته بودم. هیچ گاه نمی دانستم یک شب می آید که یادش می افتم و دلتنگش می شوم.
-
The Affair
جمعه 16 فروردینماه سال 1398 23:13
دیدید بعضی وقت ها آدم به صورت عجیبی به مکانی خاص کشیده میشه؟ یا ممکنه کتاب خاصی رو از کتابخانه برداره و صفحه ی خاصی رو به صورت ناخودآگاه باز کنه و ناگهان متوجه بشه چندین دقیقه یا ساعته که محو اون کتاب شده...یا یک ترانه ی خاص از یک آلبوم... حتی در مورد فیلم ها یا سریال ها هم این اتفاق می افته.ناگهان پوشه ی خاصی رو تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1397 21:06
فکر می کردم مشکلات بزرگی دارم،یعنی آدم ها همیشه مشکلات خودشان برایشان در درجه ی اول اهمیت قرار می گیرد.برای لحظه ی سال نو کلی دعا برای خودم قطار کرده بودم ، که به برادرم زنگ زدم تا ببینم شب سال نویی کجاست و چه می کند.قبلا از او خواسته بودم بیاید کنارِ ما و قبول نکرده بود. گفته بود می خواهد به خانه ی مادربزرکم برود....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1397 15:13
بعضی وقت ها آدم ها در موقعیتی قرار می گیرند که فکر می کنند می دانند چه می خواهند ، در صورتی که عمیقا نمی دانند بعضی وقت ها آدم ها در موقعیتی قرار می گیرند که فکر می کنند نمی دانند چه می خواهند در صورتی که عمیقا می دانند من در هر دو موقعیت بوده ام و به قطعیت می گویم: نمی دانم کدام سخت تر است.
-
آقای فردوسی پور ، دلمان برایتان تنگ می شود.
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1397 02:58
اینم از نود... چه بسیار شب هایی که همدم تنهایی هام بود. چه بسیار شب هایی که شادی بخش لحظه هام بود. می تونم بگم از راکد بودن دور نگهم میداشت .یک جورهایی مثل توی دور موندن...مثل هنوز جوون بودن... نه صرف این که یک برنامه ی ورزشی و فوتبالی بود...نه...یک انرژی عجیبی درون برنامه جاری بود که کل هفته رو در انتظار دوشنبه آپ...
-
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد..
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1397 14:12
کل بار مبارزه برای ایران ، یک تنه روی دوش این بانوست. پیش پای نسرین ستوده ، من به شخصه از عجزم خجالت می کشم.
-
مادرانه
شنبه 20 بهمنماه سال 1397 13:02
برگشت به من گفت : «مامان ، تو ماهی ، من شِرشِره...» با این سن کمش اولین تشبیه احساسی عمرش رو به کار برد و این گونه ، روزم رو ساخت. عاشقتم گردِ کوچولوی من. *پسرم به ستاره میگه شرشره :-)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 بهمنماه سال 1397 11:21
دارم روی این جمله کار می کنم : «من این بار را به دست خدا می سپارم و خود را آزاد می کنم .» میتونم بگم تو موقعیت های چالش برانگیز و استرس زا ، اثرگذار و نتیجه بخشه و تا حدود ِ خوبی میتونه محدودیت های ذهنی رو کنترل کنهو در ذهن ِ انسان فضای باز ایجاد کنه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 بهمنماه سال 1397 11:49
افکار نصفه نیمه و کارهای نیمه کاره ات را در آغوش بگیر.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 دیماه سال 1397 00:57
جایی خوندم که موسیقی چهار بعدیه و مثلا اگر چشم هاتونو ببندید و در یک موسیقی ِ درست و حسابی غرق بشید ، موسیقی میتونه منبع نمایش طرح واره نهایی ِ خلقتتون باشه..خیلی هیجان انگیز و جالبه...نیم ساعته دارم تمرین می کنم ولی جز فضای خالی هیچی نمیبینم . یک سری بند و بساط میبینم از برنامه هایی که هر آدمی توی زندگیش داره ، ولی...
-
,وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی...
پنجشنبه 20 دیماه سال 1397 03:05
بعضی خاطره ها صدای خوبی دارند . آن چنان که بعضی خاطره ها عطری خوب یا چندان که بعضی خاطره ها هرمی دل انگیز... برای من خاطره ی شبی زمستانی که سال ها از وقوعش گذشته و با صدای چرخ خیاطی و نور ِ سفید مهتابی و درد ِ مشق های رونویسی از کلاس سوم عجین شده ، همان قدر زنده و شفاف است که خاطره ی روزِ پاییزی دیگری با عطر ِ شیرمال...
-
شبانه های دور از تو...
یکشنبه 20 مردادماه سال 1392 22:58
من پیر شده ام . خیلی پیر . و دلم برای شهری که خانه ام بود ، مردی که تمام ِ من بود ، و صدای گنجشک هایی که صدای خوشبختیمان بود ، تنگ شده است. "امشب"
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مردادماه سال 1392 22:54
خواهم سرود حتی در همین فاصله. تو این قدر خوب باشی و من... خواب بودنت را در لبخند به شیرینی تصور کنم ! چونان کودک ِ چند ماهه ای در آغوش مادر که همیشه شیر را خواهد یافت! و تیغه ی بازوهایت... عطش ِ تابستانی مرا سر می برد. دخترک ِ دور از تو
-
از تو را داشتن ها ، سرشار...
پنجشنبه 30 خردادماه سال 1392 12:58
یکی از هزاران نیکی ِ وصالش ، این باشد که شادی را به معنای واقعی ِ کلمه می فهمی و دیگر هیچ ، هیچ ترانه ی غمگینی نمی تواند اشکت را بیاورد . هیچ ترانه و موسیقی و کلمه ی غمگینی ، جز درخشش ِ چشم هایش در سکوت ِ لحظه هایی که از دو تایی بودن سرشار شده است.
-
بازگشت
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 02:27
از لحظه ی اولی که دستت را داشتم ایمان هم داشتم به آن دست ها که تبعیض نژادی را نمی دانند... امشب از اعماق ِ قلب ِ سرخم سیاهی ِ چشم هات را به زردی رویم میخوانم. بخوان مرا میخواهم زودتر به تو بازگردم. به چشیدن شیره ی بهشت از فشار بازوهات و اسارت ِ خوشبختی که در پنجه هامان قفل بماند. "امشب"
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 فروردینماه سال 1392 19:30
دل تازه فهمیده هوایی ِ تو شدن یعنی چه... از همین شب هایی که بوی فاصله می دهند و اصلا یاد هم نمی آورند که این فاصله چه قدر کوتاه است . می دانی نازنین؟؟؟ اصلا فاصله کوتاه و بلند ندارد . وقتی به او می رسی ، به همویی که منتظرش بوده ای ، تمام واژه ها و طول و عرض جغرافیایی و انسانی معنایشان را برایت از دست می دهند .وقتی به...
-
وین،وین
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 01:26
الان داشتم این سایته + رو چک میکردم که یهو دچار یه حسی شدم . این که همین الان که من دمر افتادم روی این لپتاپ و دارم فیلم میبینم و بعضا سری به گوگل ریدر میزنم و از روی تفنن این سایته رو نگاه میکنم ببینم پروازی که تا امروز پرواز ِ من بوده ، امشب پریده یا کنسل شده ، یک سری آدم تو فرودگاه خسته و عصبانیند که پرواز...
-
دوباره ایمان ، از تو...
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1391 01:21
وقتی بلیطمو برام ایمیل کرد و شبی که بهم خبر داد ، دوری تمام شده ، به آسمون رفته بودیم. هردو ...اون قدر غرق ِ هیجان و لذت ی وصف ناشدنی ِ دیدارش بودم که حد نداشت . ولی به فاصله ی دو شب اتفاقاتی توی درک ِ من از محیط اطرافم افتاد . بدون ِ این که بهش حرفی بزنم ناگهان بهم گفت حس کرده ، من هنوز آماده ی سفر نیستم . همیشه...
-
هتل شن های سپید
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 11:47
اعتراف می کنم مدت هاست ، تصورم از آینده ی "زنی که من باشم" ، نسبت به آن چه که قبل ها بود ، تغییر کرده است . دیگر در تصور ِ آینده ی من ، نه اثری از اندوهست و نه تنهایی انزوا آلود ِ مایوسانه در فضا و نه زنی که پشت ِ فنس ها با موی پریشان و چهره ی غمگین بازی بچه ها و رقص ِ زباله ها در باد را نگاه میکند و نه حتی...
-
بیست.چهل و شش
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 10:31
نامه ی مرد به زن: "بذار همدیگه رو دوباره ببینیم سپس اگر باز هم فکر کردی... که ما نمی تونیم با هم باشیم ...بهم بگو...صادقانه. اون روز..که شش سال پیش عاشقت شدم ، رنگین کمانی در قلبم ظاهر شد. اون رنگین کمان هنوز اینجاست... مانند شعله ای در درونم می سوخت و هنوز هم می سوزه . اما احساسات ِ واقعی تو درباره ی من چیه؟ آیا...
-
مباد آرزوهای کوچکم، رود از یاد...!
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 10:15
از پشت ِ آن پنجره همیشه کوه ها معلوم بود . شهر را شکل کاسه ای می دید که از سرش بخار و دود بلند می شود . مثل یک ظرف غذای داغ . حس ِ خوبی از تکیه دادن بر آن پنجره به او دست می داد . دست می انداخت زیر بازوی راستش و سیگاری دود می کرد و به دوردست خیره میشد و پروراندن آرزوهای دور و دراز در سر ، کار ِ همیشگیش بود . آرزوهایش...
-
باور ِ من از خوشبختی
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 02:00
به همین زودی ِ زودی ، متوجه میشی که چه قدر زمان کم داری برای محبت کردن به کسایی که دوستشون داری...بد تر از اون هم اینه که یه روز چشم باز میکنی و میبینی ، هیچ وقت ِ هیچوقت ، واقعا براشون کار ِ خاصی نکردی...مثلا این که اونا رو به یکی از آرزوهاشون برسونی یا...نمی دونم. اینطور وقتا دلم میگیره...بعد یه هویی چشم باز میکنم و...
-
30بیل
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 01:55
داداشه الان اول دبیرستانه... دوست ِ دوران ابتدایی داداشه ، بعد از هزار و خرده ای سال ، از یک شهر دیگه که اونجا زندگی میکردند ، با تلفن همراه ِ پدرم تماس گرفته و شماره ی موبایل داداشه رو به دست آورده و عصری بهش زنگ زده... شما فکر می کنید اولین موضوعی که این دو نفر با جدیت در موردش از هم پرس و جو کردند و خبر گرفتن...