-
داوطلب
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1390 19:06
تمام ِ دورانِ مدرسه ، از دبستان تا دبیرستان ، زنگ فارسی که می شد در دل من شور می افتاد . دلم می خواست از روی تمام ِ درس های جدید ِ کتاب که لغت های نو و جدید داشتند و به احتمال بالا بچه ها کلمات ِ آنها را اشتباه می خواندند ، خودم بخوانم . وقتی دانش آموزی تته پته می کرد توی دلم دعا می کردم که معلم زودتر رشته ی پاراگراف...
-
تهوع
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1390 17:19
تمام ِ حمام رو بخار برداشته و آب ِ داغ با فشار بازه . اینجا اون قدر بخاره که من حس ِ بدی رو تجربه می کنم ولی خودم رو ازش نجات نمی دم. فکر می کنم حس ِ مرگ توی بعضی اوقات به همین سنگینی و تهوع آوری باشه . یعنی هم تو رو خواب آلود می کنه و هم حالت رو به هم می زنه . مثل ِ مسمومیت ِ ناشی از گاز . اصلا از صبح که بلند شدم...
-
قصه ی ران و ۵۷ سالگی های مزمن
شنبه 22 بهمنماه سال 1390 04:09
-
با خانمان
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1390 01:49
اول. دانلودِ این موسیقی فوق العاده زیبا و خاطره انگیز ، حداقل برای هم سن و سال های خودم . دوم. می دونین؟ شنیدن یه سری چیزا غیر از این که تو رو می بره به هجده،بیست سال قبل و می نشونت پای صفحه ی کوچیک یک جعبه ی قرمز ِ 14 اینچی سیاه و سفید ، میتونه واست به مثابه یک بررسی عمیق و طولانی از زندگی و گذشته و آرزوهات و آینده...
-
شه.زاده کوچولو
شنبه 15 بهمنماه سال 1390 15:46
اگر کسی گـُلی را دوست بدارد ، گـُـلی که از آن نوع فقط یکی در ستاره ای از میلیون ها و میلیون ها ستاره می روید ، برای چنین کسی کافیست که تنها به ستاره ها نگاه کند و خوشبخت باشد . او می تواند به خود بگوید: جااایـــی...در یکی از ستاره ها... گــُــل ِ من ، آنجاست . هدیه ی من امروز برای شما آپلود 2 فایل ِ صوتی زیر از شازده...
-
آب و گناه
سهشنبه 11 بهمنماه سال 1390 02:24
-
زن در تبعید
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 01:48
زنی که تنها... رو به دیوار ، در ملافه های چروکیده اش تا خورده آشنای تو است. می شناسیش؟؟؟ همان که انجماد ِ دست هاش، کشف ِ حسّی غریب را میان آن همه آشفتگی به طرّه های ِ شکسته چنگ زده و خطّ ِ لب هاش... در خواب هم ، نشانه های هوس را باز مانده است . اگر شناختیــَش شانه ی پنجه های آب خورده ات را سوغات بیار . اینجا باد......
-
شُرب ِ خمر
جمعه 7 بهمنماه سال 1390 23:42
لبی که تر شُـــد به بوسه هات مستی را ز ِ خاطر نخواهد برد . *هر شب .
-
شب های لب نزده...
دوشنبه 3 بهمنماه سال 1390 21:17
-
جواب های عاشقانه.بغض های فلسفی
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 16:04
*برداشته شده از سایت استاد(عباس معروفی) که در ایران فیلتر می باشد. دلم می خواهد یک روز من هم جواب این سوال ها را بدهم . با بعضی از جواب هایی که به سوال ها داده شده بود ، یک چیزی در گلوم...می دانید؟ بغض کردم . اشک ریختم و افسوس خوردم . ماکس فریش نویسندهی پرسشگرا در سالهای 1967 تا 1971 مجموعه پرسشهایی مطرح کرد که...
-
هم آغوشی با شماره ی 13
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 15:16
-
رستن گاه
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 15:18
-
سرزمین ِ آه...سرزمین ِ اندوه های بسیار...
شنبه 24 دیماه سال 1390 04:31
-
مخمور
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 20:09
که خسته طاقت ِ هجران ندارد............. + تو داری روی یک خط صاف راه می روی...روی یک خط ِ نورانی و من گام های آرام و با دقت ِ تو را با چشم هام دنبال می کنم . مثل بندبازها قدم بر می داری...و من فقط می توانم با دهان ِ باز و چشم هایی که مخمورند... خیس ِ خیس و گاه مبهوت و خشک ، سر خوردنت را بپایم . در فضای تاریک ِ پیرامونم...
-
بوسه و سیلی
چهارشنبه 14 دیماه سال 1390 19:27
بعضی وقت ها آدم باید که سیلی بخورد . چند تا سیلی . از آن ها که بخار غم و نا امیدی و یاس را از سر آدم می پراند .از آنها که مستی از سر ناچاری را مثل حباب می ترکاند .از انها که آدم را خونین و مالین کند . درد داشته باشد و قوی باشد . دقیقا بعد از همین سیلی ها ، همانی که تو را با دست هایی که سعی می کرد لرزشش را پنهان کند...
-
امیدهای تبعیدی
سهشنبه 13 دیماه سال 1390 14:16
عکس او را میان ِ میله های سقفی ِ تختش جاساز کرده بود . جایی که هیچ کس نمی دید . جز خودش . فقط خودش و خودش و حتی خدا هم . هر شب توی نیمه تاریکی این قدر زل می زد به محیط روشن ِ میان میله ها که لابه لای سوزش ِ اشک ها خودش را فراموش می کرد و به خواب می رفت . می دانست این کاری نیست که اکثر ِ دخترها انجام دهند . ولی می...
-
کمدی ِ گفتمان ِ صلح آمیز
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 18:29
یک صداهایی شنیده می شود که هیچ کس نمی شنود و بنابراین هیچ کس برای خوب تر شنیدنشان کنجکاو نمی شود . دقیقا در همین وقت ها که صدای نخراشیده ی آدم های دور و برم می پیچد توی گوشم و نمی گذارد آن صداهای دور را درک کنم ، دوست می داشتم از هر چه غیر و وابستگی و تعلقاتی از این دست هست ، پاک می شدم . واقعا خانواده به چه درد می...
-
دردگاه ِ زندگی ابدی یک ناشناس
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 02:23
انگار باید در زمستانی ترین شب ِ زمستان ، از صفحه اطراف ناپدید شوم . بنشینم وسط یک جاده ی بی انتها و تاریک و منتظر باشم کسی بدون نور و حرارت در نهایت ظلمت برسد و مرا زیر شنل سیاهی ِ خود پنهان کند . گرمای تنم را بدزدد . نور چشم هایم را و هر آن چه که من را ساخته....آن وقت من در هیچ و ظلمات غرق خواهم شد . خیلی وقت ِ قبل...
-
سیب و ماهی
جمعه 9 دیماه سال 1390 03:30
-
شبانه ها
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 23:06
دردم گرفته لعنتی وقت نوازش است. بیدارم نمی کنی؟؟؟ از این خواب طولانی از این انتظار نشسته در گـِل و از این وحشت زمستانی!؟ *امشب
-
رنج های شیرین یک خواب طولانی
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 21:08
چه اتفاقی می افتاد اگر یک روز صبح از خواب بلند می شدم و می دیدم همه ی روزها و شب هایی که تا به حال زندگی کرده ام ،... در جواب یکی از کمنت ها به نظرم رسید که چه اتفاقی می افتاد اگر یک روز صبح از خواب بلند می شدم و می دیدم همه ی روزها و شب هایی که تا به حال زندگی کرده ام ، یک خواب بلند و طولانی بوده و حالا من دیگر از ان...
-
بم.نوئل
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 02:04
یک شبیه همچین شبی بود که زلزله ی بم آمد .(یک روز دیر و زودش زیاد فرق نمی کند) من خیلی وقت ها یاد ِ آن زلزله می افتم . چون اتفاقی بود که تصاویر تلخش ، تلخ ترین هایی بودند که تا آن وقت به چشم دیده بودم . حالاها هم که یاد آن اتفاق می افتم ابعاد دیگر و بیشتر احساسیش پیش چشمم می آید . مثلا با خودم فکر می کنم از بین آن چند...
-
نیم.روز/شب
شنبه 3 دیماه سال 1390 02:36
بعضی وقت ها دوست دارم درست وسط یک اتاق پر نور و آفتابی ، وسط یک محله ی شلوغ نشسته باشم . از آن محله ها که صدای رفت و امد ماشین ها پشت پنحره ها شنیده می شود . صدای رفت و امد مردم در کوچه می آید . صدای دویدن بچه ها دنبال هم . صدای گنجشک هایی که روی درخت های پر شاخ و برگ حاشیه اش لانه ساخته اند . صدای رادیو بیاید . با...
-
با هم ، اوج
پنجشنبه 1 دیماه سال 1390 01:54
بعضی حس ها در بعضی لحظه ها ، مثل نشستن ترک ِموتور ِ پرشی است. من تا به حال سوار موتور پرشی نشده ام. ولی می دانم در آن سرعت بالا و پریدن های هنرمندانه و خطرناک و دلهره آور ، فقط باید دست هایت را حلقه کنی دور شکم کسی که به او اعتماد داری و سرت را بگذاری روی شانه اش تا به او نزدیک تر شوی و بگذاری او هر کجا که می خواهد تو...
-
شب های غم انگیز
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 15:44
افتضاح شده ام . افتضاح . از اندازه های معمولی خیلی آن ور تر... این روزها هجوم و شبیخون افکار منفی به روح و ذهنم بیشتر از هر وقت دیگری شده است . یک ثانیه خوشحالم و به فاصله ی چشم به هم زدنی احوالاتم به هم می ریزد . درونم موجودی وحشی و ناامید زندگی می کند . جنس وحشی گری هایش فرق می کند . دوست دارد مدام بشکند . بُکشد ....
-
مکاشفه در زمستان
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 21:47
مرد میانسال حدودا 50 ساله با ظاهری شق و رق پشت میزش نشسته است . نور کم رنگی از پنجره ها به داخل می تابد و فضای اتاق آن قدر تاریک هست که آویزهای فلزی گوشه و کنار اتاق با صفحه های تختشان روشن باشند . دختر جوانی با بارانی ِ بلند ِ مشکی رنگ و رو رفته اش وارد اتاق می شود . کفش های بلند ِ واکس نخورده و پیراهن و شلوار دودی ....
-
رفیقی برای فصل های تنهایی
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 01:34
زن ها فصل عادت ماهانشون که میشه ، تنها ترین آدم های دنیا می شند . نه کسی درکشون می کنه و نه کسی دوستشون داره . کوچک ترین چیزی می رنجونشون . خوب یادمه یک زمانی یکی یک جایی نوشته بود ، خوب شد شما زن ها این بهانه رو دارین . هر چه قدر دلتون می خواد سگ میشید و بعد هم می چسبونینش به این مساله ی فیزیکی و جنسی . ولی واقعیت...
-
کینگزکراس
شنبه 26 آذرماه سال 1390 22:59
کینگز کراس(بین مرگ و زندگی) - من باید برگردم..نه؟ - این به خودت بستگی داره . - حق انتخاب دارم ؟ - آره . مگه خودت نگفتی ایستگاه کینگزکراسیم ؟ فکر کنم اگر خودت خیلی تمایل داشته باشی می تونی سوار یک قطار بشی... - تا اون منو کجا ببره ؟ - به جلو... - یک سوال پرفسور...این واقعیته؟ یا همه ی اینها توی ذهنم اتفاق افتاده ؟ -...
-
بی خانمان
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 21:26
وقتی وبلاگت رو ازت می گیرن ، یعنی حق بازبینی یک رشته ی طولانی خاطراتت ، ازت گرفته میشه... وقتی تو صفحه ی اصلی بلاگفا بعد وارد کردن پسوورد و اسم کاربری ، به جای باز شدن مدیریت وبلاگت برات پیغام میاد: وبلاگ شما به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است اول ِ اولش بی حس میشی...یعنی نمی دونی دقیقا چه...
-
کریزی مایند
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 23:55
دیروز خانهی مامانم بودم . ناگهان پرید در اتاق و گفت که افتخاری فرموده که جارو کردن خاک پیادهروهای تهران را به زندگی عالی در آن ور آب ترجیح میدهد . من هم به مامانم گفتم اتفاقا من جارو کردن خیابانهای مسکو یا پاریس را به زندگی کردن در این فا.کینگپــِ لــِ یس ترجیح میدهم (البته چیزی که از دهان من شنیده شد کلمهی این...