جایی خوندم که موسیقی چهار بعدیه و مثلا اگر چشم هاتونو ببندید و در یک موسیقی ِ درست و حسابی غرق بشید ، موسیقی میتونه منبع نمایش طرح واره نهایی ِ خلقتتون باشه..خیلی هیجان انگیز و جالبه...نیم ساعته دارم تمرین می کنم ولی جز فضای خالی هیچی نمیبینم . یک سری بند و بساط میبینم از برنامه هایی که هر آدمی توی زندگیش داره ، ولی هدف نهایی خلقت رو هنوز ند یدم . البته آدم ِ عاقل اگر هم ببینه نمیاد جار و جنجال راه بندازه و همه جا رو پر کنه . صرفا گفتم در جریان چنین مورد شگفت انگیزی باشید .
حالا یک زمانی هست که طرف خیال میکنه مسیر زندگیش در جریانه و خوب همه چیز بر وفق مراده ، ولی از این تکنیک استفاده میکنه و میبینه عجب پتانسیل هایی درونش بوده و روحش هم ازش خبر نداشته...مورد داشتیم طرف مثلا مدیر بانک بوده و خیلی کاردرست ، ولی هدف خلقتش نقاش شدن بوده...حالا کی میتونه برگرده از اول شروع کنه ؟کل زندگیش به هم می ریزه ، کلی هم قطعا بهش سخت میگذره ، ولی بنظرم اگر یک نقاش کاردرست و تک همتای پیکاسو و دالی و داوینچی ازش در بیاد ، آیا نمی ارزه؟؟؟
پی نوشت : مورد وطنی یادم رفت مثال بزنم . مثلا آیدین آغداشلو..
بعد از پی نوشت : آیا سهراب سپهری رو با نقاش بودنش بیشتر میشناسند یا شاعر بودن؟؟ قطعا باوجه شاعریتش...این بنظرم میتونه همون طرح نهایی یک انسان باشه ، که مورد نظرم بود. این که در چه چیز کمال باشه...
ساعت ۳ شب نوشت: کاشف به عمل اومد امشب در حراج تهران دو نقاشی از خانم منیر فرمانفرمائیان مجموعا نزدیک هفت میلیارد فروش رفته....حالا شما بیا به من بگو کمال مطلوب هر بشر ، داستانی بیش نیست. همین نشونه ای بود که من بیشتر کند و کاو کنم تو امورات تکمیلیم:-)
بعضی خاطره ها صدای خوبی دارند . آن چنان که بعضی خاطره ها عطری خوب یا چندان که بعضی خاطره ها هرمی دل انگیز...
برای من خاطره ی شبی زمستانی که سال ها از وقوعش گذشته و با صدای چرخ خیاطی و نور ِ سفید مهتابی و درد ِ مشق های رونویسی از کلاس سوم عجین شده ، همان قدر زنده و شفاف است که خاطره ی روزِ پاییزی دیگری با عطر ِ شیرمال داغی که از نانوایی زیر خانه مان خریده بودم و خامه ی تک نفره و سه عدد بستنی لیوانی وانیلی با آن قاشق های شکل پارویش ، که شده بود عادت عصرانه ی هر روز ِ سه نفره ی ما ، مادرانه و فرزندانه ، با آن اعتیاد شیرین به شیرینی جات که یادگاری عادت های شیرین مادریست.
صدای بازیگوشی ِ کودکی دو ساله و صدای عجیب چرخ خیاطی ژانومه...صدای مادری که طفلک ِ بازیگوش را از سر ِ مشق ِ کودکی دیگر فرا می خواند و به او قرقره ای رنگی می دهد...
آن چرخ ِ جادویی با حرکت ِ دست های مادرم می چرخید و دل انگیز ترین صدای جهان را می داد و مادرم خود سرچشمه ی حیات و سازش زیباترین صدای دنیا بود و نگاه...
این روحانی ترین صدای دنیا ، چه درصوت قران و گفتگویی جدی بود ، چه در لالایی کودکانه وقت خواب و چه در خواندن کتاب "حسنی نگو، بلا بگو" یا "دزده و مرغ فلفلی" وقت ِ خواب ِ عصرگاهی ، چه وقت پاسخگویی به سوال استاد یا معاشرت با اقوام و دوستان و چه وقت نصیحت و حتی گلایه...
مادرم ،جوان ترین صدای دنیا را داشت و من حقیرترین قلم ِ دنیا که رفتنش را هنوز نتوانسته ام ، مرثیه ای آن گونه که شاید و آن چنان که بایست ، برایش بسرایم...
دلتنگ که می شوم ترانه ی "ببار ای برف " حبیب را می گذارم و های های اشک می ریزم...
خدایشان رحمت کناد.
من پیر شده ام .
خیلی پیر .
و دلم
برای شهری که خانه ام بود ،
مردی که تمام ِ من بود ،
و صدای گنجشک هایی که صدای خوشبختیمان بود ،
تنگ شده است.
"امشب"