برام جالبه که حالا اینجام...
نمی دونم.
زیاد حس ِ نوشتن ندارم.یعنی دارم ولی نه تو وبلاگ...یک طورهایی خواب آلود میشم ، وقتی حرف از نوشتن اینجا میاد وسط...
ولی امروز
می خوام تو این حالت ِ خواب آلودم ، همین طوری....
برام جالبه که حالا اینجام...
نمی دونم.
زیاد حس ِ نوشتن ندارم.یعنی دارم ولی نه تو وبلاگ...یک طورهایی خواب آلود میشم ، وقتی حرف از نوشتن اینجا میاد وسط...
ولی امروز
می خوام تو این حالت ِ خواب آلودم ، همین طوری کرخت و سنگین ، ااینجا بنویسم که خیلی خوشحالم.
واقعا خوشحالم.
خوشحالم که یک سال گذشته و من نه پشیمونم و نه ناامید...یک سال گذشته و هیچ کدوم ِ اون سختی هایی که خیلی ها درگیرش میشند رو من نداشتم .
خوشحالم که یک سال گذشته و من امیدوارم...به داشتن ِ یک زندگی خوب...
به ساختن ِ یک آینده ی دل انگیز و ایده آل...
درسته شرایط ِ جامعه ام کمی سخته و روز به روز سخت تر میشه...ولی تو همین شرایط ِ سخت هم من خوشحالم...
خوشحالم که دقیقا یک سال ِ پیش همین ساعت ها داشتم یک ساک ِ سنگین رو با گونه ی خونی و سر و وضع ِ خاکی توی ایستگاه های مترو و پارک سوار ِ آزادی دنبال خودم می کشیدم و حالا با گذشت ِ یک سال به اون خونی که ریخته شد ، به خاکی که به لباسم آغشته شد ، به فریادهایی که زده شد ، حتی به اون پاکت سیگاری که ظرف ِ ۲ ساعت کوتاه کشیده شد ، به اشک هایی که توی رختخواب ریخته شد ، به مقاومت هایی که شد و به نه های محکمی که گفته شد ، افتخار میکنم .
به این که مطمئنم اون رفتن ِ من و بی خبر گذاشتن ِ دیگران از حال و احوالم ، این که من تعیین کنم کی ببینمشون ، این که من تعیین کنم تا مشخص شدن تکلیفم کجا باشم ، این که من تعیین کنم هیچ کس حق ِ دخالت نداشته باشه،کماکان تا دقایق ِ آخر توی محضر ، این که برای یک بار هم که شده تو زندگیم فقط به خودم فکر کنم نه به دیگران(برای داشتن ِ زندگی و آینده ای که حق ِ منه)، این که تو اون روزها ، خودخواه باشم نسبت به سرنوشتم و زندگیم ، همه ی اونها تو رسوندنم به هدف ، نقش ِ برتر داشتند.
حالا من اینجام . سالم و تندرست . نه قرصی مصرف کردم و میکنم ، نه افسرده شدم و نه فکر خودکشی توی سرم دارم و نه از این زندگی ناامیدم . دیگه چیزی توی زندگی ِمن نیست که از خانوادم سانسور شده باشه...کماکان همه می دونن چی تو مغز ِ من می گذره و چه اندیشه هایی دارم و درست یا نادرست دیگه به خودشون اجازه نمیدن مدام در موردش با من بحث و جدل کنند.اینها دستاوردهای اولیه ِ همین روز ِ لعنتی(10 تیر ِ نود) هستند برای من و زندگیم.
من کلی هدف برای این زندگی توی ذهنم دارم . درسته هنوز نتونستم کار ِ مناسبم رو پیدا کنم ، ولی زیاد هم بد نیست...چون این منم که شرایط ِ اون کارها رو مناسب خودم نمی دونم و جواب رد بهشون می دم نه اونها...به این که من ارزش ِ خودم و کاری که باید کنم و حتی کاری که باید یاد بگیرم رو می دونم ، افتخار میکنم. من به دنبال ِ یک کار با ارزشم . و مطمئنم پیدا میشه . اون قدر روزنامه ها رو بررسی میکنم و به جاهای مختلف میرم تا حس کنم به جایی که میخوام رسیدم . جایی که احترام بذارم ، احترام ببینم و مناسب من و شایستگی هام باشه.
برنامه ی من امسال اینه که از خانوادم مستقل شم و خوشبختانه خانوادم با این مساله مشکلی نداره . به محض ِ سر و سامون گرفتن در مورد ِ کار که فکر نکنم زیاد دور باشه، یک آپارتمان ِ نقلی اجاره میکنم .
در ضمن طرح ِ کتاب ِ داستانم رو هم ریختم. کتابم تشکیل میشه از ۵ داستان ِ کوتاه که تم ِ هیچ کدومش هیچ وقت تو این وب مطرح نشده .
موضوعش هم همونطوری که میتونه براتون قابل حدس باشه در مورد ِ زنه زن ِ ایرانی ِ واقعی... نه از اون جنسی که توی کتاب های این سالیان ِ اخیر خوندیم و بهش عادت کردیم.
زن و جدایی...زن و زندگی و روزمرگی...زن و ترس..زن و مذهب..زن و خیلی چیزهایی که از زن در اطرافم دیدم و لمس کردم .
مطمئنم این پاییز ، پاییز ِ خوبی خواهد شد . تا کور شود هر آن که نتواند دید.
پ.ن:
صبح قبل از رفتن به مصاحبه میگم:
مامان اگه گفتی امروز چه روزیه؟
-نمیدونم...
بعد از کمی مکث:
-سالگرد فرار کردنته؟ سالگرد عذاب دادن ِ من؟
بهش میگم:
من کی تو رو عذاب دادم؟مگه چیکارت کردم؟
سکوت میکنه و بعد ِ چند ثانیه صداش میاد:
-تو همیشه منو عذاب میدی...از وقتی به دنیا اومدی. تا وقتی بمیرم..هر روز و هر لحظه...چیز ِ تازه ای نیست که...
ولی من به صداش فکر میکنم.
صداش خوشحاله...صداش خیلی خوشحاله...میتونم این خوشحالی رو حس کنم.میگم:
راحت شدم...راحت...چه زود یک سال گذشت...چه خوب که همه چیز تموم شد...چه خوب آدما به گذشته بر نمیگردن...و...
صدای خوشحالش میاد:
-ناهار چی درست کنم؟
وقتی برمیگردم ناهار آش ِ رشته داریم.همون غذایی که من خیلی دوست دارم.