یک صداهایی شنیده می شود که هیچ کس نمی شنود و بنابراین هیچ کس برای خوب تر شنیدنشان کنجکاو نمی شود .
دقیقا در همین وقت ها که صدای نخراشیده ی آدم های دور و برم می پیچد توی گوشم و نمی گذارد آن صداهای دور را درک کنم ، دوست می داشتم از هر چه غیر و وابستگی و تعلقاتی از این دست هست ، پاک می شدم .
واقعا خانواده به چه درد می خورد؟
فکر نمیکنم خانواده داشتن هیچ وقت به کار من بیاید . خنده و شوخی و همدردی را هم اگر باشد، با غریبه ها راحت تر می توان داشت تا با این ها... بقیه ی اوقات هم چیزی که قابل توجه هست:
بحث هست و مجادله و ملاحظه ی بزرگتری را داشتن و دعوا و اختلاف سلیقه و تحمیل و تحقیر و زجر و نگاه ِ سرد و تهدید .
واقعا آن ۲ جمله شوخی ارزش این همه کلمه و داستان را دارد؟
تنها بودن بد نیست...اصلا بد نیست. مخصوصا وقتی از فضای خاکستری اطرافت خسته می شوی و دلت می خواهد بدون این که به کسی چیزی بگویی و بخواهی کسی را توجیه کنی از خانه بزنی بیرون و بروی و بروی...آن قدر بروی تا خسته شوی...
بعد بنشینی روی یک نیمکت و به این فکر کنی که حالا می خواهی چه کار کنی.
مساله اینجاست...من هیچ وقت به نیمکت نمی رسم . کاش چند ماه قبل معامله ی دیگری با این ها کرده بودم . باید همان موقع می رفتم .
من در مینیاتور ِکوچکی از کشور ِ بزرگ ترمان زندگی می کنم و همزمان در جهنم ِ بزرگتری که قاب ِ این مینیاتور است . زندگی در این خفقان بسیار امیددهنده است .
آی نیمکت های دور
سلام مرا به جیب های خاکی ِ پشت ِ شلوارها برسانید
به شانه های خیس از باران
و موهای گره خورده در باد که صورتتان را نوازش می کند .
اینجا تشنگی به فریاد حسرتی همیشگیست
و عشقبازی های پنهانی...
در بستر تمام ِ نیمکت هایی که به یاد نمی آوریم .