X
تبلیغات
رایتل

هر آئینه ، آن چه نوشتیم ، پاک شد...

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:14 ق.ظ

حس ِ غریبانه ی غمگینی داره،

این آخرین شب...

حس ِ غریبانه ی بدی داره...این آخرین شب...

این آخرین شبی که حس میکنی هر لحظه اش آبستن یک بغض، یک ناله ی فروخورده ، یک نمه اشکیه که سعی میکنه به زور پشت پلکات حبس شه و سر ریز نشه.

تو صبر میکنی تنها شی تا بعد گریه کنی ،ولی در مورد ِ دیگران مطمئن نیستی که کی بغضشون سر باز میکنه...اگر تنها باشند چی؟ خیلی تلخ و غمناکه....


حس ِ غریبانه ای داره لحظه ای که پسرخاله ی کوچولوت رو می بوسی و سعی میکنه به زور از بغلت دربیاد،

بهش میگن میخوای بری مسافرت ،

برمیگرده بهت نگاه میکنه و با اون لحن ِ شیرین 4ساله اش میگه:

"وقتی بری مسافرت دیگه برنمیگردی؟"

بعد تو اشکات میریزه و سعی میکنی قوی باشی

چون همه ی اینایی که میخوای ازشون دور شی ، میخوان توی قوی رو ببینن. انصاف نیست دلشون رو تو سینه بلرزونی...

انصاف نیست.


حس ِ غریبانه داره وقتی خاله ی بزرگت رو میبوسی و از صمیم ِ قلب احساس میکنی این سال ها، همه ی سال های عمر 27 ساله ات ، نمی دونستی دلت میخواسته بهش نزدیک باشی و نبودی و نشدی...و حالا چقدر دلت برای خودش ، شوهر ِخوبش ، پسر ِ نازش ، باید تنگ بشه و نتونی از نزدیک ببینیشون...


حس ِ غریبانه داره ، وقتی خاله ی کوچیکت رو بغل میکنی و اون با صورت بر افروخته و چشمایی که برق میزنه از اشک سعی میکنه خودشو نگه داره و بهت بگه مواظب خودت باش...مواظب خودت باش...قول بده مواظب خودت باشی...

حتی لازم نیست حرف بزنه ، تو از تمام نگاه های امشبش و از تمام ِ کارهاش و سکوت هاش منظورشو میفهمی...


حس ِ غریبانه داره که مدام نگاه سرگردان ِ مامانتو رو خودت حس کنی...لبخندای کم رنگش...عصبانیت و بد اخلاقی...این که وقتی از خونه میری بیرون از خواهرت پیگیر کارات میشه و سعی میکنه به روی خودش نیاره...این که میفهمی نگرانته...این که سعی میکنی به زبون ِ بی زبونی بهش بگی:

مامان من چشم سفید نیستم.

مامان من سنگدل نیستم.

مامان من دلم براتون تنگ میشه.

مامان تصور نکن خواستم شماها رو پشت ِ سر بذارم.

مامان مطمئن باش من یه آدم ِ احساسی ِ بی عقل نیستم

مامان مطمئن باش چیزی که میخوام تو این زندگی بسازم ، همونیه که تو رو آروم میکنه

همونیه که تو رو خوشحال میکنه...

مامان به چشم های من که ازت فرار میکنن نگاه کن...

من قدرشناس ِ توام...

قدرشناس ِ تو میمونم

قدرشناس ِ تو خواهم موند و به خاطر ِ همین هم هست که دارم یک زندگی ِ تازه شروع میکنم.

یک زندگی که میخوام توش اشتباهی نباشه

شروعش درست باشه

ادامش شیرین باشه و

عاقبتش خیر باشه...

همون دعایی که شب های کودکی برام میکردی.


حس ِ غریبانه داره که بابات از کنار ِ اتاقتون رد شه و ببینی که نگاهشو برنمیگردونه تا نکنه چشمش به چمدونت بیافته و یه وقت تو مجبور شی حرفی بزنی و سکوت ِ شرمسارانه ات رو بشکنی...

این سکوت ِ عمیقش که هیاهو راه نمیندازه و این محبت ِ خاموشش میتونه آدم رو از خجالت آب کنه...


حس ِ غریبانه داره که میبینی داداشت با کمربندی که همین دیروز براش خریدی و معلومه دوستش داره تهدیدت میکنه به زدنی که هیچوقت نزده و میفهمی روش نمیشه تو رو بغل کنه...بعد تو آخر ِ شب وقتی خوابه میشینی بالا سرش و گریه میکنی و به همه ی سال هایی فکر میکنی که کوچیک بود و تو یک جورهایی مادر ِ دومش بودی...به سال هایی که تو همه ی عکسا تو رو بغل میکرد و با دستای کوچیکش سعی میکرد به تو توی شستن ِ ظرفا کمک کنه....


حس ِ غریبانه داره که به دخترخاله ی کوچکت نگاه کنی و بفهمی حالِ تهوع داره...و از شدت ِ گریه نکردن و تلنبار شدن ِ اشکا و غصه هاش ، داره بالا میاره تو اون سکوت و نگاه ِ کم رنگش...


حس ِ غریبانه داره که به دخترخاله ی بزرگت که از قضا همسن ِ تو هم هست، نگاه کنی و دلت کباب بشه ، توی این موقعیت دیگه نیستی بهش آرامش بدی وسعی کنی حرفاشو بشنوی...این که حس میکنه با رفتن ِ تو گوش ِ شنیدن ِ زندگیش داره دور تر و دورتر و کم رنگ میشه...


حس ِ غریبانه داره که بفهمی و یادت بیافته خواهرت با تمام ِ معصومیت ِ کودکانه اش ، سعی میکنه تورو از فضای درد و غصه دور نگه داره...که یه وقت نشکنی...که یه وقت گریه نکنی...که یه وقت آزرده نشی و تو میفهمی ذره ذره ی حرفای دلشو ، غصه هاشو ، تنهایی هاشو ، احساس ِ نیازش به تو رو ، نیاز به خواهر بزرگتر بودنت رو میریزه تو خودش و حتما وقتی رفتی ، کلی حرف و راز و نیاز برای گریه کردن داره و تو برای فردا شب ِ بعد از رفتنت ، نیستی تا تو تاریکی دست رو گونه هاش بکشی و با خشم بهش بگی:

باز داری گریه میکنی؟

بگو چی شده ببینم...


حس ِ غریبانه داره که دلت میخواد مدام بری همشون رو بغل کنی ، ولی روت نمیشه و میدونی گریه امونت رو میبره...


حس ِ غریبانه داره ، که تو چشم ِ همه ی آدم هایی که به اندازه ی کل ِ عمرت باهاشون چشم تو چشم بودی ، خیره بشی و خداجافظی کنی...


"به امید ِ دیدار..."

به امید ِ دیدار ِ روزی که از اینجا که نگاه می کنیم ، معلوم نیست کی باشه...


حس ِ غریبانه داره و من از شدت ِ گریه کردن ، سرم درد میکنه ولی مطمئنم همه ی کسانی که این شب رو پشت ِ سر گذاشتند ، همین حس و همین حال رو داشتند...


خدا رو شکر اینجا هست.

ما لال از دنیا نخواهیم رفت.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo