X
تبلیغات
رایتل

هتل شن های سپید

سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:47 ق.ظ
اعتراف می کنم مدت هاست ، تصورم از آینده ی "زنی که من باشم" ، نسبت به آن چه که قبل ها بود ، تغییر کرده است . دیگر در تصور ِ آینده ی من ، نه اثری از اندوهست و نه تنهایی انزوا آلود ِ مایوسانه در فضا و نه زنی که پشت ِ فنس ها با موی پریشان و چهره ی غمگین بازی بچه ها و رقص ِ زباله ها در باد را نگاه میکند و نه حتی آن مردهای افسرده ای که با عرقگیر لب ِ پنجره سیگار میکشند و دشنام می دهند.


شاید این ها هم واقعیت باشند ، ولی واقعیت ِ من و لحظه های اطراف ِمن نیستند.


مدت هاست آینده ام را رنگین کمانی میبینم از رنگ های گرم...ساحل شنی و دریای زلال ،آسمان ِ شاد و ابرهای بازیگوش ، حصیر و فلاسک چای ، طروف رنگ رنگ ِ شیشه ای...لباس های نخی ِ سپید ، کودکان ِ شاد و سالم، پدر ِ راست قامت ِ تیره ، لبخندهایی که گوشه ی لب هایم به نشانه ی حقیقتش ، چین می خورد ، گوشواره های سپید ِ لرزان روی سپیدی ِ گردن ، دست نوشته های روی زانو ، کتابی که صفحاتش در باد ورق می خورد ، لاک های رنگی و گام های برهنه ای که تمام ِ سعیشان را میکنند هماهنگ گام های تنها مرد ِ روی زمینشان باشند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo