Godfather

پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ق.ظ

 

دوست داشتم یک پدرخوانده داشتم ، مثل گاد فادر...یعنی مثل مارلون براندو در گادفادر...وقتی در مجلس عروسی ِ کانی ، ویتو با دخترش می رقصید...وقتی دخترش گونه هایش را می مالید به لبه ی آستین کت  و دست های ویتو کورلئونه..وقتی سخت در آغوشش گرفت و سر بر شانه هایش گذاشت یا وقتی با آن شیفتگی و والگی در چهره ی پدرِ قدرتمندش خیره می شد و به او افتخار می کرد...
می دانید؟ چتر ِ یک مرد روی سر یک زن می تواند همان شکلی باشد...چتر ِ پدرها یک طور است و چتر  ِ مردهای دیگر ، یک طور ِ دیگر..
همین احساس را وقتی مایکل کورلئوونه( آل پاچینو) با دخترش می رقصید هم داشتم . اصلا رقص ِ پدرها با دخترهایشان ، علی رغم ِ این که مرسوم نیست اینجا ، ولی یک چیز ِدیگریست .
ما که از این تجربه های سینمایی توی زندگیمان نداشته ایم . هیچ وقت هم نخواهیم داشت . ولی از سینما متشکریم که ما را در چشیدن ِ لذت ِ چنین لحظه های عمیق و شگرفی یاریمان می کند.
طوری که آدم گاها با خودش فکر می کند ، پشتیبانی یک Family در زندگی ِ آدم ها خیلی می ارزد . 

*وقتی با خودم فکر میکنم مارلون براندو یک 8 سالی هست رفته و بلاخره یک روزی ، دیر یا زود آل هم می رود ، اصلا یک طور ِ بدی می شوم.  

**این چند خط صرفا مربوط بود به اثر ِ ساحری سینما...نه حسرت های بجا و نابجای زندگی واقعی ِ من .  

پدرخوانده را خیلی دوست داشتم و دارم . زیاد... از یک تا سه ی آن را و همین دوست داشتن ِ زیاد در تکرر تماشای آن هم ، مربوط می شود به همان اثر ِ ذکر شده و جادوی جادودانگی سینما .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo