X
تبلیغات
رایتل

رفیقی برای فصل های تنهایی

دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:34 ق.ظ


زن ها فصل عادت ماهانشون که میشه ، تنها ترین آدم های دنیا می شند . نه کسی درکشون می کنه و نه کسی دوستشون داره . کوچک ترین چیزی می رنجونشون . خوب یادمه یک زمانی یکی یک جایی نوشته بود ، خوب شد شما زن ها این بهانه رو دارین . هر چه قدر دلتون می خواد سگ میشید و بعد هم می چسبونینش به این مساله ی فیزیکی و جنسی .
ولی واقعیت همینه . زن ها توی این دوران به هزار و یک دلیل تنهاترین آدم های دنیان . شاید همیشه تنهان . ولی این دوره که میشه حقیقت تنهایی ِ ابدی کوبیده میشه توی صورتشون . از قبلش نیازهای عاطفی و جنسی در اونها سیر صعودی پیدا می کنه و سریع هیجان زده میشند . امید که مامنی برای آرام گرفتن هاشون پیدا شه . بعد هم صورت هاشون پف می کنه و جوش های بدشکل می زنند . درد می کشند . فشارهای عصبی رو که تحمل می کنند ، وزنش از دردهای جسمی که می کشند بیشتره .
توی این دوران هیچ کس نمیتونه مرهم خوبی براشون باشه ، نه پدر . نه مادر. نه همسر . نه معشوقی که نیست(شاید این یکی تاثیر کنه اگر جنسش متفاوت باشه با آدم های معمولی اطراف)... خلاصه هیچ کس جز یک دوست . دوست واقعی . دوستی که بی منت محبت کنه . نه نسبت به تو ادعایی داشته باشه و نه از تو توقعی داشته باشه . یک دوستی که فقط بهت مهربونی کنه...مهربونی...مهربونی...
کاش الان کسی بود به من مهربونی کنه...ببردم بیرون . با هم قدم بزنیم. برام بستنی بخره . برام سیگار آتیش کنه و بذاره بین لب هام . بازوهامو بگیره و بهم یاداوری کنه که چه قدر خوبم . چه قدر با استعدادم . چه قدر منحصر به فردم . زیبام . از این قرتی بازیا . این که کلی چیز دارم که باید بزرگ تر ببینمشون . این که نباید خیلی چیزا رو فراموش کنم . مهم نیست حرفاش ممکنه دروغ باشه و هیچ چیز در مورد من تکمیل نباشه . مهم اینه این حرف ها آرومم می کنه .
بعد خیلی بی منت می برت جایی که آرامش داشته باشی و آزاد باشی . بتونی هر آهنگی بخوای پلی کنی . هر فیلمی بخوای ببینی . تا هر ساعت بخوای بیدار باشی و تازه اون هست که فقط ِ فقط دستش رو میندازه دور شونت و برات سعی می کنه چیزهای خنده دار و جالب تعریف کنه . واست نسکافه بیاره . با شیر و شکر . بهت بالش بده ، با یک پتوی مسافرتی که بذاری رو کاناپه و اگر دلت خواست اونجا دراز بکشی . واست شیرینی بیاره و میوه پوست بگیره . سرکوفت اضافه وزنتو نزنه . چون میدونه تو چه شرابط دردناکی هستی و چه قدر استرس و بدبختی رو داری تحمل می کنی . میدونه خیلی وقت ها داری پناه می بری و چون داری پناه می بری این حالت های تو طبیعیه . سعی نمی کنه برات نسخه بپیچه . فقط میخواد آرومت کنه . شاید بلند شه برات سوپ شیر درست کنه . چون فقط تو بهش گفتی خیلی الان هوس سوپ شیر داری.با اهنگ هایی که پلی می کنی می رقصه . به شکل های مختلف . بیشتر مسخره بازی در میاره و تو رو سر ذوق . بهت پیشنهاد بازی میده . پیشنهاد مجله های فکاهی . پیشنهاد این که بری دوش بگیری  یا وقتی پای برهنه روی سرامیک های خنک راه میری بهت بگه:
-سرما نخوری...
بعد ناخن های بی لاک تو رو ببینه و بهت پیشنهاد بده ناخناتو لاک بزنه... بعد سر فرصت و با کلی خنده خودش تک تک ناخوناتو لاک می زنه . بهت پیشنهاد کتابخونی میده و حتی خوندن شعر . ترجیحا صداش باید گرم باشه و تپق نزنه . ولی خوب چون دوست بی منتیه ، تپق هاش هم دوست داشتنیه . برات از زندگیش تعریف کنه و وققتی تو از زندگیت تعریف می کنی چشماش برق بزنه .
اگر ظرفا رو شستی غریبگی نکنه و مدام نخواد تو رو از پای ظرفشویی بکشه کنار ، چون می دونه  حس این کارو داشتی که داری انجامش میدی  و اگر ظرفا رو نـَشُستی قطعا به دلیل همون دوست خوب بودنش ، اصلا و ابدا توی دلش فکر نمیکنه عجب آدم پر رویی...
شب کنار هم بالش می ذارین و نور اتاق رو کم می کنید و یک زیرسیگاری می ذارین وسط . با فندک و یک پاکت سیگار و  چای و یک دل ِ پر ، حرف . حرف می زنید و به نور آباژور نگاه می کنید و کم کم خمار میشین .
خمار میشین و نمی فهمین کدوم زودتر به خواب رفته...
همه ی اینها بیهوده نیست . صبح زودتر از اون بلند میشی و صبحونه آماده می کنی . صدای کتری که آبش در حال جوش اومدنه می پیچه توی فضای این خونه . این خونه ی راحت . این خونه ی امن .
می دونی ؟ میتونی یک روز مطمئن باشی که تو شرایطی مشابه این شرایط کنار اون دوست خواهی بود و تنهاش نمی ذاری. همینطوری فقط سینه میشی برای فرو بردن غم هاش . دست برای گرفتن دستاش . گوش برای شنیدن حرف هاش . و خودت هم منبع بی انتهایی از آرامش میشی برای به رخوت بردن و در آرامش ِفرو بردن دردهاش .
می دونم خیلی تخیلی شد . چنین دوستی چه از جنس زن و چه از جنس مرد خیلی سخت پیدا میشه . شاید شرابط جایی که در اون زندگی می کنیم ، توی این قضیه بی  تاثیر نیاشه...ولی خوب...تخیل کردنش که ضرر نداره .

کاش بتونم یک روز ، دوستی شبیه این ، برای آدمی شبیه خودم بشم که به هزار دلیل  و  علت و شرایط جسمی و غیر جسمی و روحی و عاطفی احساس تنهایی می کنه .
کاش بتونم.کاش قدرت و امکاناتش رو داشته باشم.
فعلا که خیلی تنهام و هیچ دوستی هم نیست تا منو از منبع بی انتهای آرامشش سیراب کنه . بعضی وقت ها آدم خیال می کنه بن بستی که بهش رسیده ، انتهای دنیاست . مخصوصا هر چی به روزهای سرخ نزدیک تر میشه .  

*اون احمق ها دروغ گفتند که ایمیل بزنید تا از دلایل مسدودی خبرتان کنیم . هیچ جوابی نیومده. اصلا اینجا دنیای جواب ها نیست . شایدم دارن دنبال مصادیق جرم ها می گردن . دارن لیستشون می کنن . بس که زیاده . شت...یک مشت احمق و...پوووو..... 

بعدنوشت۴صبح:الان که خودم دوباره خوندمش ، یادم افتاد اصلا علاقه ای ندارم کسی برام میوه پوست بگیره . حسم به میوه ای که دیگران پوست می گیرن ، حس به یک میوه ی پلاسیده است . یعنی احساس می کنم میوه فقط اگرتو دستای خودم پوستش کنده شه ، میوه ی تازه ای خواهد بود . آدم ها چه راحت ،همینطوری الکی یک چیزی که دوس ندارنو ، قاطی نوشتشون میکنندهاااا.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo