X
تبلیغات
رایتل

بی خانمان

چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:26 ب.ظ

وقتی وبلاگت رو ازت می گیرن ، یعنی حق بازبینی یک رشته ی طولانی خاطراتت ، ازت گرفته میشه...
وقتی تو صفحه ی اصلی بلاگفا بعد وارد کردن پسوورد و اسم کاربری ، به جای باز شدن مدیریت وبلاگت برات پیغام میاد:
وبلاگ شما به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است 

اول ِ اولش بی حس میشی...یعنی نمی دونی دقیقا چه اتفاقی افتاده...ولی بعد کم کم می تونی بفهمی...
تو یادآورهای بخش مهمی از زندگیتو از دست دادی... شب ها و روزهای خاص زندگیت که عصاره اش چکیده بود توی چند خط نوشته...نوشته هایی که ساعت داشتند...تاریخ داشتند...گلایه و بغض داشتند...حس و عاطفه داشتند...شفا و عشق داشتند  و تو سال ها بعد می تونستی با خوندنشون برگردی به این روزات...
و چیزی که بیشتر از همه آزارت میده ، کامنت هایین که دیگه برنمی گردن .
این حالتو بد تر میکنه...و جالب این که دیگه چیزی هم نیست که حالت رو بهتر کنه...
یادت میاد خیلی وقتا که حالت بد میشد ، می اومدی و اون کامنت های لعنتی رو می خوندی...
کامنت های لعنتی ِ آدم های لعنتی که عاشقونه دوستشون داشتی و داری...
نمی خوام بگم چه اتفاق مهیبی تو اندازه های دنیای من افتاده...نه . چون من هنوز اینجام و باز هم میتونم وبلاگ باز کنم و بنویسم و اون آدم ها هم باز میان و به من محبت می کنند ...ولی مساله اینه که : 

من اون وبلاگو عاشقونه دوستش داشتم..به قولِ خود ِ عزیزش عین بچه مون می مونست...خیلی از خاطره هام توش ثبت بود . من از این که روزهای سخت زندگیمو توش گریه کرده بودم راضی بودم...دوست خوب و بی منتی بود...تمام زخم های منو می شست و ضد عفونی می کرد و بعد که مرهم میذاشت روش ، می بستش و بهم مـُسکـــّــن می داد تا به یه خواب آروم فرو برم...
اونجا خونم بود....الانه که حس میکنم دیگه خونه ای ندارم...
الان که اینجا دارم می نویسم می فهمم که خوب حرفیه همیشه می گفتن:
هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه...
من الان حال تمام جنگ زده ها و آواره های دنیا رو درک می کنم...  

من نمی دونم برای برگشتن به خونه چی کار باید کنم...  

*صرفا دلم خواست وقوع چنین اتفاقی،توی چنین روزی رو ، اینجا ثبت کنم . قصد ندارم اینجا بنویسم . حس میکنم نباید آرامش اینجا رو بهم زد . شاید بعدها..جایی دیگر.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo